معانی کلمه : مسلم
لغت نامه دهخدا
مسلم . [ م ُ ل ِ ] (اِخ ) ابن مخشی . رجوع به ابومعاویه (مسلم ...) شود.
مسلم . [ م ُ ل ِ ] (اِخ ) ابوالعلانیه . رجوع به ابوالعلانیه (مسلم ....) شود.
مسلم . [ م ُ ل ِ ] (اِخ ) ابن عوسجه ٔ اسدی . از طایفه ٔ بنی اسد و از شهدای واقعه ٔ کربلا در روز عاشوراست .
فرهنگ عمید
مسلمان#NAME?
۱. قبولشده؛ پذیرفته.
۲. آسان: مفت و مسلّم.
۳. [قدیمی] حقیقی.
۴. [قدیمی] سزاوار؛ شایسته.
۵. [قدیمی] ممکن.
۶. [قدیمی] سالم.
۱. قبول شده، پذیرفته.
۲. آسان: مفت و مسلّم.
۳. [قدیمی] حقیقی.
۴. [قدیمی] سزاوار، شایسته.
۵. [قدیمی] ممکن.
۶. [قدیمی] سالم.
فرهنگ معین
(مُ لِ) [ ع . ] (اِفا.) مسلمان .
(مُ سَ لَّ) [ ع . ] (اِمف .) باور کرده شده ، تسلیم شده ، حتمی ، قطعی .
(مُ لِ ) [ ع . ] (اِفا. ) مسلمان .
فرهنگ فارسی
مسلمان، کسی که متدین بدین اسلام باشد، تسلیم شده، باورکرده، سپرده شده، قبول شده وپذیرفته
( اسم ) آنکه دین اسلام دارد مسلمان جمع : مسلمین .
کسی که صحیح و سالم نگاه می دارد
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: moslem) (عربی) پیرو دین اسلام ، مسلمان ؛ (در اعلام) مسلم بن عقیل بن ابی طالب پسرعموی امام حسین(ع) .
مترادف و متضاد
ممکن، امکانپذیر
حقیقی، واقعی، راستین
اهل قبله، مسلمان، حنیف ≠ کافر
ثابت، حتمی، قطعی، محرز، محقق، مسجل، واضح، یقین
۱. ثابت، حتمی، قطعی، محرز، محقق، مسجل، واضح، یقین
۲. ممکن، امکانپذیر
۳. حقیقی، واقعی، راستین
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
گردن نهاده، بیگمان، روشن
