معانی کلمه : مسرور
لغت نامه دهخدا
مسرور. [ م َ ] (اِخ ) مکنی به ابوعبدالرحمان . رجوع به ابوعبدالرحمان شود.
فرهنگ عمید
شاد، شادمان، خوشحال.
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع . ] (اِمف . ) شادمان ، خوشحال .
فرهنگ فارسی
شادمان
شاد، شادمان، خوشحال
۱ - ( اسم ) شاد شده خوشحال گردیده ۲ - ( صفت ) شاد خوشحال شادمان : رای پیرش چون غم کار ممالک میخورد دایم از بخت جوان مسرورعین الملک باد . ( لباب الالباب )
ابن محمد طالقانی
۱ - ( اسم ) شاد شده خوشحال گردیده ۲ - ( صفت ) شاد خوشحال شادمان : رای پیرش چون غم کار ممالک میخورد دایم از بخت جوان مسرورعین الملک باد . ( لباب الالباب )
ابن محمد طالقانی
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: masrur) (عربی) شاد ، خوشحال .
اسم: مسرور (دختر، پسر) (عربی) (تلفظ: masrur) (فارسی: مَسرور) (انگلیسی: masrur)
معنی: شاد، شادمان، خوشحال
معنی: شاد، شادمان، خوشحال
مترادف و متضاد
بانشاط، خرم، خشنود، خندان، خوش، خوشحال، خوشوقت، دلشاد، سرحال، سرخوش، شاد، شادان، شادمان، محظوظ، مشعوف ≠ مغموم
