معانی کلمه : مسحور
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
سحرزده، جادوشده، فریفته شده.
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع . ] (اِمف . ) جادو شده ، فریفته .
فرهنگ فارسی
سحرزده، جادوشده، فریفته شده
( اسم ) ۱ - سحر شده سحر زده جادو کرده شده . ۲ - کسی که تیر به شش او رسیده ۳ - فریفته جمع : مسحورین .
( اسم ) ۱ - سحر شده سحر زده جادو کرده شده . ۲ - کسی که تیر به شش او رسیده ۳ - فریفته جمع : مسحورین .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
جادوشده، مجذوب
فریفته، مفتون، شیفته
۱. جادوشده، مجذوب
۲. فریفته، مفتون، شیفته
