معانی کلمه : مستکفی
لغت نامه دهخدا
مستکفی. [ م ُ ت َ ] ( ع ص ) مستکف. نعت فاعلی از استکفاء. کفایت خواهنده در هر کار. ( غیاث ) ( از اقرب الموارد ). رجوع به استکفاء شود.
فرهنگ عمید
آن که طلب کفایت کند، کفایت خواهنده.
فرهنگ معین
(مُ تَ ) [ ع . ] (اِفا. ) آن که طلب کفایت کند، کفایت خواه .
فرهنگ فارسی
ابوالقاسم عبدالله بیست و دومین خلیفه از بنی عباس است ( جل. ۳۳۳ مقت. ۳۳۴ ه. ).
( اسم ) آنکه طلب کفایت کند تا کاری را بانجام رساند کفایت خواهنده .
کفایت خواهنده در هر کار
( اسم ) آنکه طلب کفایت کند تا کاری را بانجام رساند کفایت خواهنده .
کفایت خواهنده در هر کار
