معانی کلمه : مستضعف
لغت نامه دهخدا
مستضعف . [ م ُ ت َ ع ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از استضعاف . ضعیف شمرنده . (اقرب الموارد). رجوع به استضعاف شود.
فرهنگ عمید
۱. کم درآمد، محتاج، فقیر.
۲. [قدیمی] درمانده، ناتوان.
۲. [قدیمی] درمانده، ناتوان.
فرهنگ معین
(مُ تَ عَ ) [ ع . ] (اِمف . ) ضعیف شمرده شده ، سست وناتوان ، تنگدست ، بی - بضاعت ، فقیر.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
ضعیف شمرده شده، سست وناتوان پنداشته شده، سبک عقل
۱ - ( اسم ) ضعیف شمرده . ۲ - ( صفت ) ضعیف النفس جمع : مستضعفین ٠
ضعیف شمرنده
۱ - ( اسم ) ضعیف شمرده . ۲ - ( صفت ) ضعیف النفس جمع : مستضعفین ٠
ضعیف شمرنده
مترادف و متضاد
۱. ضعیف، محروم ≠ مستکبر
۲. ضعیفنگهداشتهشده
۳. فقیر، تنگدست، بینوا، بیبضاعت
۴. ناتوان، درمانده
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
فرودست، تهیدست، ستمدیده، بینوا
