معانی کلمه : مسافر
لغت نامه دهخدا
مسافر. [م َ ف ِ ] (ع اِ) ج ِ مِسفرة. (اقرب الموارد). رجوع به مسفرة شود. || مَسافرالوجه ؛ آنچه پیدا و نمایان باشد از روی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. سفرکننده.
۲. (تصوف ) رهرو، سالک.
۲. (تصوف ) رهرو، سالک.
فرهنگ معین
(مُ فِ ) [ ع . ] (اِفا. ) سفرکننده ، سفر - رونده .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
فردی که با استفاده از وسیلۀ نقلیۀ از یک مبدأ به مقصدی سفر میکند
هفتمین امیر کنگریان .
سفرکننده، رهرو
( اسم ) آنکه در سفر است : میگوید در حال جنابت نماز مکنید تا آنگه که غسل کنید مگر که مسافران باشید و آب نیابید . جمع : مسافرین . یامسافران والا.اولیائ الله طالبان حق .
ابن ابی عمرو ابن امیه
سفرکننده، رهرو
( اسم ) آنکه در سفر است : میگوید در حال جنابت نماز مکنید تا آنگه که غسل کنید مگر که مسافران باشید و آب نیابید . جمع : مسافرین . یامسافران والا.اولیائ الله طالبان حق .
ابن ابی عمرو ابن امیه
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
سفرکننده
توریست، جهانگرد، سیاح، مهاجر
۱. سفرکننده
۲. توریست، جهانگرد، سیاح، مهاجر
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
گشتار، رهسپار، رهنورد
واژه نامه بختیاریکا
تِراسا؛ سر رَو؛ به گشت
فرهنگستان زبان و ادب
{passenger trip} [حمل ونقل درون شهری-جاده ای] فردی که با استفاده از وسیلۀ نقلیۀ از یک مبدأ به مقصدی سفر می کند
