معانی کلمه : مرکوز
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. ثابت و برقرار.
۲. محکم نشانده شده، جای گرفته.
۲. محکم نشانده شده، جای گرفته.
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع . ] (اِمف . ) برقرار، مستحکم .
فرهنگ فارسی
ثابت وبرقرار، محکم نشانده شده، جای گرفته
( اسم ) ۱ - محکم نشانده ( در زمین و غیره ) محکم فرو برده شده . ۲ - جای گرفته : اسرائیل ... گفت ... از جور و ظلم که در طبیعت او ... مرکوز است مرا بی گناه مقید و محبوس کرده . ۳ - ثابت کرده برقرار شده . یامرکوز ذهن ( خاطر ) . آنچه که در ذهن جایگیر شده : ... مرکوز خاطر خود را بعمل آورند .
( اسم ) ۱ - محکم نشانده ( در زمین و غیره ) محکم فرو برده شده . ۲ - جای گرفته : اسرائیل ... گفت ... از جور و ظلم که در طبیعت او ... مرکوز است مرا بی گناه مقید و محبوس کرده . ۳ - ثابت کرده برقرار شده . یامرکوز ذهن ( خاطر ) . آنچه که در ذهن جایگیر شده : ... مرکوز خاطر خود را بعمل آورند .
مترادف و متضاد
جایگرفته، محکم، ثابت، برقرار
