معانی کلمه : مرکزیت
لغت نامه دهخدا
مرکزیت . [ م َ ک َ زی ی َ ] (ع مص جعلی ، اِمص ) مرکزیة. مرکز بودن . تمرکز.
مرکزیت. [ م َ ک َ زی ی َ ] ( ع مص جعلی ، اِمص ) مرکزیة. مرکز بودن. تمرکز.
مرکزیة. [ م َ ک َ زی ی َ ] ( ع ص نسبی ) مؤنث مرکزی. منسوب به مرکز. رجوع به مرکز و مرکزی شود.
مرکزیة. [ م َ ک َ زی ی َ ] ( ع ص نسبی ) مؤنث مرکزی. منسوب به مرکز. رجوع به مرکز و مرکزی شود.
فرهنگ معین
(مَ کَ یَّ ) [ ازع . ] (مص جع . ) ۱ - مرکز بودن . ۲ - تمرکز و تجمع امور در یک محل .
فرهنگ فارسی
۱ - مرکز بودن . ۲ - تمرکز وتجمع امور در یک محل یک شخص یک گروه .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
تجمع، تمرکز
