معانی کلمه : مرک
لغت نامه دهخدا
مرک . [ م َ رِ ] (ع ص ) مرد ابنه زده . (منتهی الارب ). مأبون . (اقرب الموارد).
مرک . [ م ُ رَک ک ] (ع ص ) أرض مرک علیها؛ زمین «رک » و باران ریزه رسیده . (منتهی الارب ).
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دهی از شهرستان بیرجند و همدان و سنندج
دانشنامه عمومی
MERK آرنج دست
گویش مازنی
آرنج
واژه نامه بختیاریکا
( مِرک ) آرنج
