معانی کلمه : مرغ
لغت نامه دهخدا
مرغ . [ م ُ رَغ ْ غِن ْ ] (ع ص ) مرغّی . رجوع به مرغی در ردیف خود شود.
مرغ . [ م َ رِ ] (ع ص ) شَعر مرغ ؛ موی بسیار روغن پذیر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
مرغ . [ م ُ ] (ع ص ، اِ) ج ِ أمرغ . رجوع به أمرغ شود. || ج ِ مَرغاء. (از اقرب الموارد). رجوع به مرغاء شود.
فرهنگ عمید
۱. چمن؛ سبزه.
۲. گیاهی پایا و خودرو با برگهای باریک و دراز و ساقۀ زیرزمینی گرهدار که از هر گره آن ریشههایی کوچک در زمین فرومیرود و به سرعت در زمین پخش میشود؛ فریز؛ فرزد؛ بیدگیاه.
فرهنگ معین
(مُ) [ په . ] (اِ.) پرنده . ج . مرغان . به طور عام نام هر جانور بالدار پرندة تخم گذار که بدنش از پر پوشیده شده باشد. مق خروس . ؛قاطی ~ها شدن کنایه از: ازدواج کردن ، زن گرفتن . ؛ ~یک پا دارد کنایه از: روی حرف و نظر خود ایستادن ، یکدنگی ، لجبازی . ؛مثل ~سرکنده کنایه از: بسیار بی قرار و ناآرام .
فرهنگ فارسی
پرندۀ اهلی متعلق به سردۀ ماکیان (Galus) و راستۀ ماکیانسانان که عموماً برای تولید گوشت یا تخممرغ پرورش داده میشود
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
از توابع بالا لاریجان آمل
مرغ – ماکیان – اسمی عام برای مرغابی وحشی
گویش اصفهانی
تکیه ای: karg
طاری: karg
طامه ای: karg
طرقی: karg
کشه ای: karg
نطنزی: karg / morq
مترادف و متضاد
ماکیان
آبدهن
چمن، علف
پرنده، طایر، طیر
چراگاه، مرغزار، مرتع
سبزهزار، علفزار، گیاهزار
۱. پرنده، طایر، طیر
۲. ماکیان
۱. چراگاه، مرغزار، مرتع
۲. سبزهزار، علفزار، گیاهزار
۳. چمن، علف
۴. آبدهن
