معانی کلمه : مردن
لغت نامه دهخدا
مردن . [ م ِ دَ ] (ع اِ) دوک . (منتهی الارب ). مغزل . (متن اللغة). دوک ریسندگی . ج ، مردان .
مردن . [ م ُ دِ ] (ع ص ) تاریک . (منتهی الارب ). مظلم . (متن اللغة). تیره و تار و سیاه و ظلمانی . || گنده بوی . (از منتهی الارب ). عرق مردن ، منتن . (از متن اللغة). خوی گنده بوی . (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
۱. بی جان شدن، درگذشتن، بدرود زندگی گفتن.
۲. [مجاز] نابود شدن، از میان رفتن.
۳. [مجاز] چیزی یا کسی را بسیار دوست داشتن.
۴. [قدیمی، مجاز] خاموش شدن چراغ، آتش، و مانند آن.
۲. [مجاز] نابود شدن، از میان رفتن.
۳. [مجاز] چیزی یا کسی را بسیار دوست داشتن.
۴. [قدیمی، مجاز] خاموش شدن چراغ، آتش، و مانند آن.
فرهنگ معین
(مُ دَ ) [ په . ] (مص ل . ) فوت شدن ، از دنیا رفتن .
فرهنگ فارسی
مردن
گویش مازنی
/merden/ مردن
گویش اصفهانی
تکیه ای: bemiri
طاری: mardmun
طامه ای: mardan
طرقی: mardmun
کشه ای: mardmun
نطنزی: mardan
مترادف و متضاد
تلفشدن
اسم ≠ در حیاتبودن، زیستن
سقط شدن، نفله شدن ≠ نابود شدن، از بین رفتن
ارتحال، رحلت، فنا، فوت، مرگ، ممات، موت، وفات
جان باختن، رختبربستن، قالبتهی کردن، درگذشتن، فوت کردن، وفات یافتن
واژه نامه بختیاریکا
خَو وا خَو رَهدِن؛ دَرگشتِن؛ زِیدِن زیر رَه
