مرخم . [ م ُ خ ِ ] (ع ص ) ماکیان بیضه در زیر بال گرفته . (منتهی الارب ). راخم . مرخمة. (متن اللغة). نعت فاعلی است از ارخام . رجوع به ارخام شود.
مرخم . [ م ُ رَخ ْ خ ِ ] (ع ص ) نرم کننده . (ناظم الاطباء). نعت فاعلی است از ترخیم . رجوع به ترخیم شود. || سخن گوی خوش نما. (ناظم الاطباء). || سنگ تراش . (ناظم الاطباء). رجوع به معنی آخر مُرَخِّم شود....
فرهنگ عمید
۱. (ادبی ) در دستور زبان، کلمه ای که حرفی از آخر آن را در تلفظ یا در نوشتن بیندازند. ۲. [قدیمی] ویژگی زمینی که با رخام (سنگ مرمر ) فرش شده باشد.
فرهنگ معین
(مُ رَ خَّ ) [ ع . ] (اِمف . ) ۱ - کوتاه شده . ۲ - کلمه ای که دنبالة آن بریده شده باشد.
فرهنگ فارسی
چیزی که دنباله آنراقطع کرده باشند، دم بریده ، وکلمهای که دنباله آنرادرتلفظ یادرنوشتن بیندازند ( اسم ) جایی که بارخام ( سنگ مرمر ) فرش کرده باشند با مرمر مفروش کرده : و بیشتر سراها و خانه های مردم مرخم است . نرم کننده