معانی کلمه : مرتسم
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. چیزی که بر آن نقش و رسم کشیده شده، نقش بسته شده.
۲. ویژگی فرمان اطاعت شده.
۲. ویژگی فرمان اطاعت شده.
فرهنگ معین
(مُ تَ س ) [ ع . ] (اِفا.) نقش گیرنده ، نفش پذیر.
(مُ تَ سَ) [ ع . ] (اِمف .) 1 - منقش . 2 - زردوزی شده . 3 - مرسوم .
(مُ تَ سَ ) [ ع . ] (اِمف . ) ۱ - منقش . ۲ - زردوزی شده . ۳ - مرسوم .
(مُ تَ س ) [ ع . ] (اِفا. ) نقش گیرنده ، نفش پذیر.
(مُ تَ س ) [ ع . ] (اِفا. ) نقش گیرنده ، نفش پذیر.
فرهنگ فارسی
نقش بسته شده، چیزی که بر آن نقش ورسم کشیده شده
( اسم ) نقش گیرنده نقش پذیر منقوش جمع : مرتسمین .
فرمان برنده
( اسم ) نقش گیرنده نقش پذیر منقوش جمع : مرتسمین .
فرمان برنده
مترادف و متضاد
۱. رسمشده، نقشبسته
۲. نقشپذیر، منقوش
