مرئی . [ م َ ئی ی ] (ع اِ) انسانیت . مردی . (ناظم الاطباء). رجوع به مرء شود. || (ص نسبی ) منسوب به امروءالقیس نام امروءالقیس بن حجر که نسبت بدان مرقسی است . (یادداشت مؤلف ).
منظر؛ دیدار.
چیزی که دیده میشود؛ نمایان؛ پدیدار.
ویژگی محدودهای از طیف گستردۀ امواج الکترومغناطیسی که با چشم قابل دیدن است
قابل مشاهده، قابلرویت، رویتپذیر، دیدنی ≠ مخفی، غیرمرئی، نامرئی
پدیدار، هویدا، ظاهر، پدید، آشکار، پیدا، ظاهر، محسوس، مشهود، معلوم، هویدا
۱. قابل مشاهده، قابلرویت، رویتپذیر، دیدنی
۲. پدیدار، هویدا، ظاهر، پدید، آشکار، پیدا، ظاهر، محسوس، مشهود، معلوم، هویدا ≠ مخفی، غیرمرئی، نامرئی