معانی کلمه : مداوم
لغت نامه دهخدا
مداوم. [ م ُ وِ ] ( ع ص ) ثابت قدم. ( ناظم الاطباء ) ( فرهنگ فارسی معین ). درنگ نماینده و برکاری ایستنده. ( آنندراج ). پی گیر. دوام کننده. بادوام. || مواظب. ( ناظم الاطباء ). || همیشه دارنده. ( آنندراج ). || دوام دهنده. مداومت کننده. ( فرهنگ فارسی معین ). نعت فاعلی است از مداومة. در تمام معانی رجوع به مداومت و مداومة شود.
فرهنگ عمید
همیشگی، دائم.
فرهنگ معین
(مُ وِ ) [ ع . ] (اِفا. ) دوام دهنده ، ادامه دهنده .
فرهنگ فارسی
دوام دهنده، ادامه دهنده ، مواظب و ثابت قدم، کسی که کاری راهمیشه انجام بدهد
( اسم ) ۱- دوام دهنده مداومت کننده . ۲- ثابت قدم .
چوبکی که بدان جوشش دیگ فرو نشانند
( اسم ) ۱- دوام دهنده مداومت کننده . ۲- ثابت قدم .
چوبکی که بدان جوشش دیگ فرو نشانند
مترادف و متضاد
بلاوقفه، پیاپی، پیدرپی، مسلسل، پیوسته، علیالدوام، لاینقطع، مستمر، ناگسیخته
فرهنگ فارسی ساره
پیاپی، همیشگی، همواره، یکسره
واژه نامه بختیاریکا
دنَر؛ گُرّانِه؛ یه پسدا؛ یه پشت
