مد. [ م ُ ] (اِخ ) قریه ای از خره بهار خال در قاینات . (یادداشت مؤلف ).
مد. [ م َ ] (پسوند) مَذ. مزید مؤخر است در کلمات فریومد و سپندارمد. (یادداشت مؤلف ). رجوع به مَذ شود.
۱. تار؛ سیم.
۲. روز ششم از هر ماه خورشیدی.
واحد اندازهگیری وزن که اندازۀ آن در جاهای مختلف گوناگون بوده.
۱. سبک و شیوهای خاص در زندگی، پوشش، آرایش، کلام و مانند آنها که مردم هر عصر، برای مدتی کوتاه اتخاذ میکنند.
۲. کالای رایج که برای مدتی مورد پسند مردم واقع شود.
(مُ) [ فر. ] (اِ.) سلیقه و روشی که باب روز است . اعم از طرز زندگی ، سر و وضع ظاهری و غیره . و معمولاً گذراست و در زمان های مختلف تغییر می کند.
(مَ دّ) [ ع . ] 1 - (اِمص .) کشش ، کشیدگی . 2 - بالا آمدن آب دریا بر اثر جاذبة ماه و خورشید. 3 - (اِ.) علامتی به این شکل « ~ » که بالای الف ممدوده گذاشته می شود.
مِدَ:(meda) در گویش گنابادی یعنی میدهد ، پس میدهد || مَدْ:(mad) در گویش گنابادی کوتاه شده نام محمد است.(محمد حسن:مَدْحَسَنْ)
برای من
ذوق، سلیقه
آیین، شیوه، طریقه
بالا آمدن (سطح آبدریا) ≠ جزر
آلامد، باب، رایج، متداول، مرسوم، معمول
۱. آلامد، باب، رایج، متداول، مرسوم، معمول
۲. ذوق، سلیقه
۳. آیین، شیوه، طریقه
۱. بالا آمدن (سطح آبدریا) ≠ جزر
۲. اطاله، بسط، تطویل، درازا، کشش
۳. کشیدن، بسط دادن
خیزآب، کشند