معانی کلمه : مخیم
لغت نامه دهخدا
مخیم . [ م ُ ] (ع ص ) کسی که چادر می زند و خیمه برپا می کند. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
مخیم . [ م ِخ ْ ی َ ] (ع اِ) گردآورده شدن دروده های کشت . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط). آنچه از کشتهای دروده جمعآوری کنند. (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
جایی که در آن خیمه برپا کرده باشند، خیمه گاه.
فرهنگ معین
(مُ خَ یَّ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - جایی که در آن خیمه زنند، خیمه گاه . ۲ - اردوگاه ، معسکر.
فرهنگ فارسی
۱- جایی که در آن خیمه زنند خیمهگاه : و محلی که مجال انداختن عراده و منجنیق بود مخیم نزول همایون ساخت . ۲ - اردوگاه معسکر .
آنکه چادر می زند
آنکه چادر می زند
