معانی کلمه : مخضرم
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
هریک از شاعران عرب که قسمتی از عمر خود را در عصر جاهلیت و قسمت دیگر را در دورۀ اسلام گذرانیده و در هر دو دوره اشعاری سروده اند.
فرهنگ معین
(مُ خَ رَ ) [ ع . ] (اِمف . ) ۱ - مرد ختنه ناکرده . ۲ - سیاهی که پدرش سفیدپوست باشد. ۳ - آن که دعوی نسبتی کند و دعوی او راست نباشد. ۴ - آن که بخشی از عمر خود را در عهد جاهلیت و بخش دیگر را در دورة اسلام گذرانیده .
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱- مرد ختنه ناکرده . ۲ - سیاهی که پدرش سفید پوست باشد . ۳ - آنکه دعوی نسبی کند ودعوی او راست نباشد . ۴ - آنکه بخشی از عمر خود را در عهد جاهلیت و بخش دیگر را در دور. اسالم گذرانیده : شاعر مخضرم .
