معانی کلمه : مخ
لغت نامه دهخدا
مخ . [ م َخ خ ] (ع اِمص ) نرمی و فروهشتگی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). نرم . (از اقرب الموارد) (محیط المحیط).
فرهنگ عمید
مخیدن#NAME?
آتش.
لگام سنگین که بر سر اسب و استر سرکش بزنند.
فرهنگ معین
(مُ) (اِ.) 1 - زنبور. 2 - آتش .
( ~.) (اِ.) 1 - لگام سنگین که بر اسب یا استر سرکش بزنند. 2 - بید (حشره ).
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
به معنای درخت نخل میباشد
گویش مازنی
بید
میخ
کسی که تو دماغی حرف زند
/meKh/ میخ & کسی که تو دماغی حرف زند
مترادف و متضاد
بید
نخل
میخ
اصل، بن
عمق، ته
سر، کله
خلاصه، لب
لجام، لگام
دهنه، لگام
مرکز، کانون
چکیده، عصاره
دماغ، مغز، نخاع
فکر، دها، شعور، عقل
نابغه، ژنی، پراستعداد
