معانی کلمه : محمی
لغت نامه دهخدا
محمی .[ م َ ی ی ] (ع اِ) شیر بیشه . (ناظم الاطباء). اسد. (از اقرب الموارد). شیر که اسد باشد. (از منتهی الارب ).
محمی . [ م ُ ما ](ع ص ) نعت مفعولی از احماء. تافته . (یادداشت مرحوم دهخدا). آهن تافته شده در آتش . آهن گرم شده در آتش .
فرهنگ عمید
حمایت شده.
فرهنگ فارسی
( اسم ) گرم کنند. آهن در آتش .
شیر بیشه
شیر بیشه
