معانی کلمه : محشی
لغت نامه دهخدا
محشی . [ م َ شی ی ] (ع ص ) انباشته و آگنده . || خرمای پرگوشت . (ناظم الاطباء).
محشی . [ م َ شا ] (ع اِ) جای طعام در شکم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ج ، محاشی .
فرهنگ عمید
۱. حاشیه نوشتهشده.
۲. کتابی که بر آن حاشیه نوشته شده.
۱. آنکه چیزی را حاشیه بدهد و با حاشیه بیاراید؛ حاشیهزننده.
۲. کسی که بر کتابی حاشیه بنویسد؛ حاشیهنویس.
۱. حاشیه نوشته شده.
۲. کتابی که بر آن حاشیه نوشته شده.
۱. آن که چیزی را حاشیه بدهد و با حاشیه بیاراید، حاشیه زننده.
۲. کسی که بر کتابی حاشیه بنویسد، حاشیه نویس.
۲. کتابی که بر آن حاشیه نوشته شده.
۱. آن که چیزی را حاشیه بدهد و با حاشیه بیاراید، حاشیه زننده.
۲. کسی که بر کتابی حاشیه بنویسد، حاشیه نویس.
فرهنگ معین
(مُ حَ شّ) [ ع . ] (اِفا.) حاشیه نویسنده بر کتابی .
(مُ حْ) [ ع . ] (اِمف .) کتابی که بر آن حاشیه نوشته شده .
(مُ حْ ) [ ع . ] (اِمف . ) کتابی که بر آن حاشیه نوشته شده .
(مُ حَ شّ ) [ ع . ] (اِفا. ) حاشیه نویسنده بر کتابی .
(مُ حَ شّ ) [ ع . ] (اِفا. ) حاشیه نویسنده بر کتابی .
فرهنگ فارسی
حاشیه نوشته شده، کتابی که بر آن حاشیه نوشته شده
( اسم ) حاشیه نویسنده بر کتابی .
کسی که می آراید کنار جامه را
( اسم ) حاشیه نویسنده بر کتابی .
کسی که می آراید کنار جامه را
