معانی کلمه : محرم
لغت نامه دهخدا
محرم . [ م ُ ح َرْ رَ ] (اِخ ) ابن محمدبن عارف . متوفی در جمادی الاولی 971هَ . ق . اوراست رساله ای در رضاع . (از یادداشت مرحوم دهخدا).
فرهنگ عمید
کسی که احرام حج بسته باشد؛ کسی که جامۀ احرام بر تن دارد.
ماه اول از سال هجری قمری؛ شهرالحرام؛ محرمالحرام. Δ این ماه را برای آن محرم گفتهاند که عرب در این ماه جنگ کردن را حرام میدانستند.
۱. (فقه) خویشاوند نزدیک یا عضو خانواده که زناشویی با او حرام است.
۲. (فقه) ویژگی آنکه پوشیدن سر و روی از او واجب نیست.
۳. بسیارصمیمی و امین.
فرهنگ معین
(مُ رِ) [ ع . ] (اِفا.) کسی که لباس احرام بر تن دارد.
(مُ حَ رَّ) [ ع . ] (اِمف .) نام ماه اوُل از دوازده ماه قمری .
(مَ رَ) [ ع . ] (اِ.) 1 - از اعضای نزدیک خانواده ، کسی که ازدواج با او حرام باشد. 2 - کنایه از: زن ، زوجه . 3 - خویشاوند، خویش . 4 - آشنا. 5 - هم راز. ج . محارم .
دانشنامه آزاد فارسی
رجوع شود به:احرام
فرهنگ فارسی
ابن محمد ابن عارف
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
معنی: حرام شده، ماه اول از سال قمری
مترادف و متضاد
همسر، زوجه
صفت ≠ نامحرم
حرام، ناشایست
انیس، مقرب، مونس، ندیم
آشنا، خویش، خویشاوند، نزدیک
زایر احرامبسته، مقیمحرم ≠ محل
رازپوش، رازدار، رازنگهدار، سرنگهدار، معتمد، موثق
۱. رازپوش، رازدار، رازنگهدار، سرنگهدار، معتمد، موثق
۲. انیس، مقرب، مونس، ندیم
۳. آشنا، خویش، خویشاوند، نزدیک
۴. همسر، زوجه
۵. حرام، ناشایست ≠ نامحرم
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
رازدار، آشنا
