معانی کلمه : مجلس
لغت نامه دهخدا
مجلس . [ م ُ ل ِ ] (ع ص ) کسی که سبب می گردد نشستن را. (ناظم الاطباء).
مجلس . [ م َ ل َ ] (ع مص ) نشستن . (المصادر زوزنی ). نشستن . جلوس . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ) (غیاث ).
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
(مَ لِ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - محل نشستن . ۲ - محل اجتماع برای مشاوره و گفتگو. ۳ - جلسه ، نشست . ۴ - بار، دفعه . ،~ شورا نهادی متشکل از نمایندگان مردم جهت قانون گذاری . ، ~ خبرگان نهادی متشکل از نمایندگان انتخابی جهت تعیین رهبر یا شورای رهبری . ، ~ ختم
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
مجمع درس، مجمع وعظ
محضر، حضرت، پیشگاه
پرده (نمایشگر رویدادیمهم)
مجلسگاه، نشستگاه، جاینشستن
انجمن، پارلمان، جرگه، جلسه، حله، کنگره، لجنه، مجمع، محفل، معشر، نشست
۱. انجمن، پارلمان، جرگه، جلسه، حله، کنگره، لجنه، مجمع، محفل، معشر، نشست
۲. مجلسگاه، نشستگاه، جاینشستن
۳. مجمع درس، مجمع وعظ
۴. محضر، حضرت، پیشگاه
۵. پرده (نمایشگر رویدادیمهم)
فرهنگ فارسی ساره
انجمن، انجم نگاه، نشست گاه
فرهنگستان زبان و ادب
{parliament, parlement (fr. )} [عمومی] مجمع نمایندگان که وظیفۀ قانون گذاری را در کشور بر عهده دارد
{tableauthor} [هنرهای نمایشی] در ساختار غیرارسطویی و خطی، بخشی از نمایش که با تغییر آرایه و موقعیت، بدون در نظر گرفتن توالی زمانی و مکانی، همراه است
{tableauthor} [هنرهای نمایشی] در ساختار غیرارسطویی و خطی، بخشی از نمایش که با تغییر آرایه و موقعیت، بدون در نظر گرفتن توالی زمانی و مکانی، همراه است
