معانی کلمه : متمهد
لغت نامه دهخدا
متمهد. [ م ُ ت َ م َهَْ هَِ ] (ع ص ) قادر شونده . (آنندراج ) (منتهی الارب ). قادر و توانا. و رجوع به تمهد شود. || گستراننده . (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
۱. گسترده، فراگیر.
۲. قادر و توانا.
۲. قادر و توانا.
فرهنگ معین
(مُ تَ مَ هِّ ) [ ع . ] (اِفا. ) ۱ - گسترنده . ۲ - جاگیرنده . ۳ - قادر (بر امری )، ج . متمهدین .
