معانی کلمه : متعذر
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. کسی که عذر و بهانه می آورد.
۲. [قدیمی] دشوار.
۳. [قدیمی] غیرممکن.
۲. [قدیمی] دشوار.
۳. [قدیمی] غیرممکن.
فرهنگ معین
(مُ تَ عَ ذِّ ) [ ع . ] (اِفا. ) ۱ - عذرآورنده ، بهانه آورنده . ۲ - سخت ، دشوار.
فرهنگ فارسی
غذر آرونده، کسی که عذروبهانه بیاورد، دشوار
۱ - ( اسم ) عذر آورنده بهانه آورنده . ۲ - ( صفت ) دشوار سخت محال : و این محله همه بسوخت چنانکه فرو نشاندن متعذر باشد . ۳ - مالیاتی که بعلت غیبت یا فقر مودی وصول نشدنی باشد.
دشوار
۱ - ( اسم ) عذر آورنده بهانه آورنده . ۲ - ( صفت ) دشوار سخت محال : و این محله همه بسوخت چنانکه فرو نشاندن متعذر باشد . ۳ - مالیاتی که بعلت غیبت یا فقر مودی وصول نشدنی باشد.
دشوار
مترادف و متضاد
معذور
بهانهساز
پوزشخواه، عذرخواه
دشوار، سخت، صعب، محال
۱. پوزشخواه، عذرخواه
۲. معذور
۳. بهانهساز
۴. دشوار، سخت، صعب، محال
