مترصد. [ م ُ ت َ رَص ْ ص ِ ] ( ع ص ) امیدوار و چشم داشت دارنده. ( آنندراج ) ( غیاث ). منتظر. ( دهار ). انتظار کشنده. منتظر و نگران. چشم براه و بیدار. ( ناظم الاطباء ) ( از فرهنگ جانسون ) : در اثناء این حال ابوالحسن سیمجور از سیستان باز گشته و بی اجازت حضرت به خراسان آمده و مترصد فتنه و تشویش نشسته. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 77 ). مترصد آن که بوقت صبح محذور واقع شود و حادثه نازل گردد. ( ترجمه...
فرهنگ عمید
چشم به راه، منتظر.
فرهنگ معین
(مُ تَ رَ صِّ ) [ ع . ] (اِفا. ) چشم به راه ، منتظر.
فرهنگ فارسی
چشم براه، منتظر، انتظاردارنده ( اسم ) ۱ - انتظار دارنده منتظر امیدوار : درین صورت مترصد و مستعد امر تقدیر میباشم . ۲ - کمین کننده در کمین جمع : مترصدین .