معانی کلمه : متر
لغت نامه دهخدا
متر. [ م ُ ت ِرر ] (ع ص ) برنده . (از منتهی الارب ). قطع کننده . (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
۱. (ریاضی ) واحد اندازه گیری طول برابر با ۱۰۰ سانتی متر.
۲. [مجاز] ابزاری درجه بندی شده و نواری شکل و باریک برای اندازه گیری طول که انواع مختلف دارد.
۲. [مجاز] ابزاری درجه بندی شده و نواری شکل و باریک برای اندازه گیری طول که انواع مختلف دارد.
فرهنگ معین
(مِ ) [ فر. ] (اِ. ) ۱ - نواری باریک و درجه - بندی شده از فلز، پارچه یا جنس دیگر که برای اندازه گیری طول و عرض اشیاء استفاده می شود. ۲ - واحد طول که تقریباً برابر است با یک چهل میلیونیم نصف النهار زمین . ، ~مربع واحد سطح و آن مربعی است به ضلع یک متر. ،
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
واحد طول، چهارده گره
meter (اسم)
نظم، اندازه، مقیاس، اندازه گیر، وسیله اندازه گیری، مصرف سنج، وزن شعر، متر، کنتور
metre (اسم)
وسیله اندازه گیری، وزن شعر، متر، کنتور
فرهنگ فارسی ساره
گَز
