متحیز. [ م ُ ت َ ح َی ْ ی ِ ] ( ع ص ) جمع شده و مجتمع گشته. ( ناظم الاطباء ) ( از فرهنگ جانسون ). || کسی که در مکانی محصور باشد. ( از اقرب الموارد ).- متحیز کردن ؛ محصور کردن :... با آن یار کنند تا آن را متحیز کند و بر یک جای بدارد. ( ذخیره خوارزمشاهی ، از یادداشت بخطمرحوم دهخدا ). || فرارکرده از دشمن. ( ناظم الاطباء ). || ( در اصطلاح فلسفه ) آنچه در حیز حاصل شود و به عبارت دیگر هرچه قابل اشاره حس...
فرهنگ عمید
۱. مجتمع گشته. ۲. جایگزین.
فرهنگ معین
(مُ تَ حَ یِّ ) [ ع . ] (اِفا. ) جای گزین .
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - جای گزین حاصل در حیز . ۲ - شیئی که قابل اشاره حسیه است بالذات با بالعرض متحیز است .