معانی کلمه : متحرک
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. دارای حرکت، حرکت کننده، جنبنده.
۲. (ادبی ) [مقابلِ ساکن] ویژگی حرفی که با مصوت ادا شود.
۲. (ادبی ) [مقابلِ ساکن] ویژگی حرفی که با مصوت ادا شود.
فرهنگ معین
(مُ تَ حَ رِّ ) [ ع . ] (اِفا. ) حرکت کننده ، در حال حرکت و تکان .
فرهنگ فارسی
حرکت کننده، جنبده، دارای حرکت
( اسم ) ۱ - حرکت کننده جنبنده : حاس. بصر سپید و سیاه را و بزرگ و خرد را و متحرک و ساکن را یابد . جمع : ( برای اشخاص ) متحرکین : چون ایشانرا آلت ذب ناقص بود اندرین باب گوش متحرک داد . ۲ - ( صفت ) فعال با جنب و جوش . ۳ - هر حرفی که دارای حرکت باشد و بتعبیر بهتر حرفی صامت که پس از آن حرفی مصوت باشد مقابل ساکن .
( اسم ) ۱ - حرکت کننده جنبنده : حاس. بصر سپید و سیاه را و بزرگ و خرد را و متحرک و ساکن را یابد . جمع : ( برای اشخاص ) متحرکین : چون ایشانرا آلت ذب ناقص بود اندرین باب گوش متحرک داد . ۲ - ( صفت ) فعال با جنب و جوش . ۳ - هر حرفی که دارای حرکت باشد و بتعبیر بهتر حرفی صامت که پس از آن حرفی مصوت باشد مقابل ساکن .
مترادف و متضاد
پویا، پوینده، جنبنده، حرکتدار ≠ ثابت، ساکن
