معانی کلمه : متبسم
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
دارای تبسم و لبخند.
فرهنگ معین
(مُ تَ بَ سِّ ) [ ع . ] (اِفا. ) خندان ، خنده رو.
فرهنگ فارسی
خنده رو، خندان، آهسته خنده کننده
( اسم ) تبسم کننده لبخند زننده : مبادا که فردا بالا گیرد عالمی فرا گیرد . قاضی متبسم در و نظر کرد و گفت . جمع : متبسمین .
( اسم ) تبسم کننده لبخند زننده : مبادا که فردا بالا گیرد عالمی فرا گیرد . قاضی متبسم در و نظر کرد و گفت . جمع : متبسمین .
مترادف و متضاد
صفت ≠ گریان
باسم، خندان، لبخندزنان
شادان، شادمان، مبتهج، مشعوف
۱. باسم، خندان، لبخندزنان
۲. شادان، شادمان، مبتهج، مشعوف ≠ گریان
