معانی کلمه : مبهم
لغت نامه دهخدا
مبهم .[ م ُ هَِ ] (ع ص ) بندکننده ٔ در. || پوشیده دارنده . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ). || مجهول و مطلق گذارنده ٔ چیزی . (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
۱. نامشخص، نامعلوم.
۲. [قدیمی] ویژگی کار مشکل و پیچیده.
۳. [قدیمی] پوشیده.
۲. [قدیمی] ویژگی کار مشکل و پیچیده.
۳. [قدیمی] پوشیده.
فرهنگ معین
(مُ هَ ) [ ع . ] (اِمف . ) نامعلوم ، مجهول ، پیچیده ، دارای ابهام .
فرهنگ فارسی
پوشیده، پیچیده، نامعلوم، کافروبسته
( اسم ) ۱ - کار پوشیده پیچیده نامعلوم . ۲ - لفظ یا کلامی که مفهوم نگردد . ۴ - نا معین .
جداکننده
( اسم ) ۱ - کار پوشیده پیچیده نامعلوم . ۲ - لفظ یا کلامی که مفهوم نگردد . ۴ - نا معین .
جداکننده
دانشنامه عمومی
پیچیده.
مترادف و متضاد
ابهامآمیز، اسرارآمیز، نامشخص، غیرواضح، ناواضح، پوشیده، پیچیده، تاریک، تیره، رمزآمیز، گنگ، مرموز، مشکل، معقد، نامعلوم، مغلق، نامفهوم ≠ بیابهام، روشن، مفهوم، واضح
فرهنگ فارسی ساره
دو پهلو، پوشیده، پیچیده، سربسته
واژه نامه بختیاریکا
دو بِرِند
