معانی کلمه : مبرم
لغت نامه دهخدا
مبرم . [ م ِ رَ ] (ع اِ) دوک که بر آن ریسمان تابند. ج ، مَبارِم . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). دوک . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
فرهنگ عمید
بیمزهگویِ ملامتآور.
۱. شدید.
۲. [قدیمی] محکم؛ ثابت؛ قاطع؛ استوارشده.
بی مزه گویِ ملامت آور.
۱. شدید.
۲. [قدیمی] محکم، ثابت، قاطع، استوار شده.
۱. شدید.
۲. [قدیمی] محکم، ثابت، قاطع، استوار شده.
فرهنگ معین
(مُ رَ ) [ ع . ] ۱ - (اِمف . ) استوار، محکم . ۲ - (ص . ) (فا. ) زیاد، وافر. ۳ - (اِ. ) پارچه ای که دو بافته باشند. ۴ - رسن دو تا، برهم تافته .
فرهنگ فارسی
ملالت آور، بی مزه گوی، مردلئیم وحریص، محکم، ثابت، قاطع، استوارشده
(اسم و صفت ) ۱ - لئیم . ۲ - ملالت آور بیمزه گوی : طمع دارم بفضل ایشان که مرا از مبرمان نشمرند . ۳ - الحاح کننده تقاضا کننده . ۴ - استوار محکم .
جامه ای که دو تا بافته باشند
(اسم و صفت ) ۱ - لئیم . ۲ - ملالت آور بیمزه گوی : طمع دارم بفضل ایشان که مرا از مبرمان نشمرند . ۳ - الحاح کننده تقاضا کننده . ۴ - استوار محکم .
جامه ای که دو تا بافته باشند
مترادف و متضاد
رسن، طناب
محکم، استوار
بسیار، زیاد، شدید، وافر، سخت
۱. بسیار، زیاد، شدید، وافر، سخت
۲. محکم، استوار
۳. رسن، طناب
