معانی کلمه : ماه گرفتگی
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
خسوف#NAME?
= خسوف
فرهنگ معین
(گِ رِ تِ ) (اِ. ) ۱ - خسوف . ۲ - لکة سرخی در پوست بدن به ویژه صورت ، بر اثر رشد بیش از حد مویرگ های پوست .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
خسوف، مهگرفت، ماه گرفت
لکهی سرخ یا قهوهای رنگ در پوست بدن به ویژه در صورت
( مصدر ) ۱- خسوف شدن . ۲- لکه شدن صورت یا عضوی از بدن بطور دایم . توضیح مردم پندارند که در هنگام کسوف ماه مادر چنین شخصی با ناخن صورت یا عضوی از بدن خود را خارانده همانجا در طفلی که در شکم داشته لکه دار شده .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
خسوف ≠ کسوف
lunar eclipse (اسم)
ماه گرفتگی، خسوف
فرهنگستان زبان و ادب
[نجوم] ← خسوف
