معانی کلمه : مان
لغت نامه دهخدا
مان . (اِخ ) جزیره ای است به انگلستان در دریای ایرلند که 570 کیلومترمربع وسعت و 48000 تن سکنه دارد. مرکز آن «دوگلاس » است و مورد توجه جهانگردان می باشد. (از لاروس ).
فرهنگ عمید
ماندن۱#NAME?
ماندن۲#NAME?
ضمیر متصل اول شخص جمع: کتابمان.
۱. خانه؛ سرای: ◻︎ چو آمد بر میهن و مان خویش / ببردش به صد لابه مهمان خویش (اسدی: ۲۰۵).
۲. اسباب خانه
هریک از مواد غلیظ و خوشطعمی که بهطور طبیعی یا بر اثر گزش حشرات یا با ایجاد شکاف از تنۀ بعضی درختان یا گیاهان میتراود، مانندِ ترنجبین، شیرخشت، و بیدخشت.
فرهنگ معین
[ په . ] ۱ - (اِ. ) اسباب و اثاثیه خانه . ۲ - مثل و مانند. ۳ - خانه . ۴ - (پس . ) به صورت پسوند در کلمات مرکب آید و به معنی محل ، جا و خانه : دودمان . ۵ - در بعضی کلمات به معنی «منش » و «اندیشه » آید: شادمان ، قهرمان . ۶ - از ریشه فعل اسم معنی (اسم مصدر ) م
فرهنگ فارسی
هاینریش داستان نویس آلمانی ( و. لوبک ۱۸۷۱ - ق. ۱۹۵٠م . ) . وی برادر توماس - مان است و معروفترین داستانش : [ پروفسور اونرات ] میباشد .
خانه، سرای، اسباب خانه(خان ومان )، نظیر، مثل، مانند
( فعل ) دوم شخص مفرد امر حاضر از ماندن توقف کن . بمان .
بر تهیگاه یا برناف زدن و رسیدن به آن پرهیز کردن و ترسیدن
خانه، سرای، اسباب خانه(خان ومان )، نظیر، مثل، مانند
( فعل ) دوم شخص مفرد امر حاضر از ماندن توقف کن . بمان .
بر تهیگاه یا برناف زدن و رسیدن به آن پرهیز کردن و ترسیدن
مترادف و متضاد
our (ضمير)
ما، مان، برای ما، مال ما، مال خودمان، متعلق بما، موجود درما، متکی یا مربوط بما
واژه نامه بختیاریکا
مُو؛ ضمیر اتصالی اول شخص جمع
