معانی کلمه : ماشرا
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
ورم و آماس دموی در پوست بدن.
فرهنگ فارسی
( اسم ) آماسی که ماد. آن خون است گونه ای فلقمونیا که در صورت حاصل شود ورم دموی : از صداع و ماشرا و از خناق وز زکام و از جذام و از فواق . ( مثنوی . چا . خاور . دفتر پنجم ص ۳٠۷ ) توضیح این بیت در مثنوی چاپ نیکلسون نیامده .
مترادف و متضاد
ورم، آماس (دموی)
canker (اسم)
ماشرا، یکجور افت درختان میوه، نوعی شته یا کرم، برفک
