معانی کلمه : ماسکه
لغت نامه دهخدا
ماسکة. [ س ِ ک َ ] (ع ص ، اِ) قوتی است که غذا را گیرد مدت طبخ هاضمه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). و رجوع به ماسکه شود. || پوست پاره ای که بر روی کودک و اسب کره باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || بیننا ماسکة رحم ؛ در میان ما خویشی بهم درپیوسته است . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. نیروی نگه داری چیزی.
۲. نیروی نگه دارنده از خطا و گناه، حس خودداری.
۲. نیروی نگه دارنده از خطا و گناه، حس خودداری.
فرهنگ معین
(س کِ ) [ ع . ] (ص فا. ) نگاه دارنده .
فرهنگ فارسی
گیرنده ونگاهدارنده، نیروی نگاهدارنده ازخطاوگناه
( اسم ) مونث ماسک : ... از آن جماعت که ماسک. عقلی عنان گیر ایشان بوده است ...
مونث ماسک نگاهدارنده
( اسم ) مونث ماسک : ... از آن جماعت که ماسک. عقلی عنان گیر ایشان بوده است ...
مونث ماسک نگاهدارنده
