ماتمزده . [ ت َ زَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) ملول . غمگین . اندوهگین . عزادار. مصیبت زده . آنکه کس وی تازه مرده باشد. (ناظم الاطباء). ماتمی . عزادار. سوکوار. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : گر بود در حلقه ای صدغمزده حلقه را باشد نگین ماتم زده . عطار.هرگاه که در ماتم من نوحه گر آیدماتمزده باید که بود نوحه گر من . عطار.و ماتمزده ماتمزدگان تواند دید. (تذکرةالاولیاء).ماتمزده را به نوحه گر حاجت نیست . عطار....