معانی کلمه : لیق
لغت نامه دهخدا
مگر که لیق دواتت شود در این سودا
همی بپیچد بر خویش زلف حورالعین .
فرهنگ عمید
۱. [جمعِ لیقَة] ماده ای سیاه در ترکیب سرمه.
۲. = لیقه
۲. = لیقه
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱- ماده ایست سیاه که در سرمه آمیزند لیقه . ۲- لیقه ( دوات ) : مگر که لیق دواتت شود درین سودا همی بپیچد برخویش زلف حورالعین . ( خلاق المعانی . لغ. )
لیقه ٠ لیقه انداختن در دوات ٠ یا نیکو کردن سیاهی دوات و بر چفسانیدن اصلاح دادن سیاهی و جز آن ٠
لیقه ٠ لیقه انداختن در دوات ٠ یا نیکو کردن سیاهی دوات و بر چفسانیدن اصلاح دادن سیاهی و جز آن ٠
واژه نامه بختیاریکا
پا؛ لنگ
