معانی کلمه : لک
لغت نامه دهخدا
لک . [ ل َ ] (اِخ ) رجوع به لکدیب شود.
لک . [ ل َک ک ] (ع اِ) گوشت . || آمیزش . (منتهی الارب ).
لک . [ ل َ ] (اِ) نامی که در شفارود به کراث دهند. رجوع به کراث شود.
فرهنگ عمید
سخن بیهوده و یاوه؛ هذیان.
= لاک۱: ◻︎ هیچ نایم همی ز خانه برون / گوییم در نشاختند به لک (آغاجی: شاعران بیدیوان: ۱۹۴).
صدهزار: ◻︎ در او نه سایر ماند و نه طایر از بر خاک / دو لک ز لشکر او شد به زیر خاک نهان (عنصری: ۲۵۴).
۱. خسیس.
۲. ابله؛ احمق.
۳. فرومایه: ◻︎ با مردم لک تا بتوانی تو میامیز / زیرا که جز از عار نیاید ز لکولاک (عیوقی: شاعران بیدیوان: ۴۲۳).
فرهنگ معین
( ~ .) (اِ.) دمل شکم و کند.
( ~ .) (اِ.) سخنان بیهوده و هرزه .
(لُ) [ افغا. ] (ص .) گنده و ناتراشیده .
( ~ .) (ص .) بی دست ، دست بریده ، اشل .
(لِ) (اِ.) 1 - هوبره . 2 - مرغابی بزرگ .
(لَ) (اِ.) اثری از کثیفی بر روی پارچه یا جامه .
( ~ .) (ص .) 1 - ابله ، نادان . 2 - خسیس ، فرومایه .
( ~ .) (اِ.) قسمی رفتن شتر و اسب و جز آن ها میان یورتمه و قدم .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱- لاک : هیچ نایم همی ز خانه برون گوییم درنشاختند به لک . ( آغاجی لفا اق.۲ ) ۲۸۳- رنگ سرخ .
شهریست باندلس . قریه باسپانیا
دانشنامه عمومی
لُکْ:(lok) در گویش گنابادی یعنی تکه ، قطعه ، خرد کردن
(واحد شمارش) هرکرور ایرانی معادل پانصد هزار میباشد که " لک " معادل یک پنجم است.
گویش مازنی
نوعی راه رفتن اسب
۱کنار ۲از طوایف خواجوند ساکن در کلاردشت
مترادف و متضاد
لکه
پیس
صدهزار
ابله، احمق
خسیس، لئیم
پاره، تکهپاره
خال، داغ، نشان
آسیب، فساد، لهیدگی
پارچه، کهنهپارچه، لته
باطل، بیهوده، پوچ، یاوه
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
فرهنگستان زبان و ادب
{stain} [شیمی، مهندسی بسپار] آنچه از تغییر نامطلوب رنگ براثر تماس با ماده ای خارجی پدید می آید متـ . لکه 3
