Main logo
کلماتور
  • صفحه اصلی
  • محفل
  • گنجینه شعر
  • فرهنگ لغات
  • ساز و آواز
  • استودیو
  • بازی

معانی کلمه : لک

تلفظ بین المللی : /lˈak/ تلفظ :‌ [l'ak]
لغت نامه دهخدافرهنگ عمیدفرهنگ معیندانشنامه آزاد فارسیفرهنگ فارسیدانشنامه عمومیگویش مازنیمترادف و متضاددانشنامه اسلامیواژه نامه بختیاریکافرهنگستان زبان و ادب
  • لِک
  • لک 1
  • لک 2
  • لک افتادن
  • لک البسر
  • لک الویل
  • لک انداختن
  • لک اوردن
  • لک برداشتن
لغت نامه دهخدافرهنگ عمیدفرهنگ معیندانشنامه آزاد فارسیفرهنگ فارسیدانشنامه عمومیگویش مازنیمترادف و متضاددانشنامه اسلامیواژه نامه بختیاریکافرهنگستان زبان و ادب

لغت نامه دهخدا

لک . [ ل َ ] (اِخ ) رجوع به لکدیب شود.

لک . [ ل َک ک ] (ع اِ) گوشت . || آمیزش . (منتهی الارب ).

لک . [ ل َ ] (اِ) نامی که در شفارود به کراث دهند. رجوع به کراث شود.

لک . [ ل ُک ک ] (اِخ ) شهری است به اندلس . (منتهی الارب ). قریه ای به اسپانیا....

فرهنگ عمید

سخن بیهوده و یاوه؛ هذیان.

= لاک۱: ◻︎ هیچ نایم همی ز خانه برون / گوییم در نشاختند به لک (آغاجی: شاعران بی‌دیوان: ۱۹۴).

صدهزار: ◻︎ در او نه سایر ماند و نه طایر از بر خاک / دو لک ز لشکر او شد به ‌زیر خاک نهان (عنصری: ۲۵۴).

۱. خسیس.
۲. ابله؛ احمق.
۳. فرومایه: ◻︎ با مردم لک تا بتوانی تو میامیز / زیرا که جز از عار نیاید ز لک‌ولاک (عیوقی: شاعران بی‌دیوان: ۴۲۳).

۱. گُنده؛...

فرهنگ معین

( ~ .) (اِ.) دمل شکم و کند.

( ~ .) (اِ.) سخنان بیهوده و هرزه .

(لُ) [ افغا. ] (ص .) گنده و ناتراشیده .

( ~ .) (ص .) بی دست ، دست بریده ، اشل .

(لِ) (اِ.) 1 - هوبره . 2 - مرغابی بزرگ .

(لَ) (اِ.) اثری از کثیفی بر روی پارچه یا جامه .

( ~ .) (ص .) 1 - ابله ، نادان . 2 - خسیس ، فرومایه .

( ~ .) (اِ.) قسمی رفتن شتر و اسب و جز آن ها میان یورتمه و قدم .

( ~...

دانشنامه آزاد فارسی

لَکنام گروه هایی از ترکان، کردان و لران در غرب، جنوب و شمال ایران. لک های ترک که اعقاب لک های داغستانی اند، در ناحیۀ لکستان سلماس سکونت دارند. اینان به احتمال قوی، در اوایل دورۀ صفویه، از ناحیۀ غازی قموق داغستان به آذربایجان آمده اند. حکومت لک های سلماسی در سازمان اداری دولت صفویه، تابع بیگلربیگی گری آذربایجان بود. لک های کرمان، معروف به لک های بختیاری، مشتمل بر تیره های خدر، سهرابی، شهسواری، میرز...

فرهنگ فارسی

یکی از دهستانهای بخش قروه شهرستان سنندج بین دهستانهای اسفند آباد و ییلاق دارای ۱۵ آبادی .
( اسم ) ۱- لاک : هیچ نایم همی ز خانه برون گوییم درنشاختند به لک . ( آغاجی لفا اق.۲ ) ۲۸۳- رنگ سرخ .
شهریست باندلس . قریه باسپانیا

دانشنامه عمومی

لُکْ:(lok) در گویش گنابادی یعنی تکه ، قطعه ، خرد کردن

(واحد شمارش) هرکرور ایرانی معادل پانصد هزار میباشد که " لک " معادل یک پنجم است.

لک ممکن است در معانی زیر به کار رود:لک آلبانیلک (لکه)مردم لکلک (عدد)wiki: شهر در آلمان است که در نوردفرایسلند واقع شده است. لک ۷٬۶۸۰ نفر جمعیت دارد.فهرست شهرهای آلمانشهر بیرشتوناس خواهرخواندهٔ لک (نوردفرایسلند) هست.wiki: لک (نوردفرایسلند)...

گویش مازنی

نوعی راه رفتن اسب

۱کنار ۲از طوایف خواجوند ساکن در کلاردشت

/lak/ کنار - از طوایف خواجوند ساکن در کلاردشت & نوعی راه رفتن اسب

مترادف و متضاد

لکه

پیس

صدهزار

ابله، احمق

خسیس، لئیم

پاره، تکه‌پاره

خال، داغ، نشان

آسیب، فساد، لهیدگی

پارچه، کهنه‌پارچه، لته

باطل، بیهوده، پوچ، یاوه

۱. لکه پارچه، کهنهپارچه، لته ۲. پاره، تکهپاره ۳. باطل، بیهوده، پوچ، یاوه ۴. ابله، احمق ۵. صدهزار ۶. خسیس، لئیم ۷. پیس ۸. خال، داغ، نشان ۹. آسیب، فساد، لهیدگی...

دانشنامه اسلامی

[ویکی الکتاب] معنی لَکَ: برای تو- برای توست - فقط برای توست ( اگر در ابتدای جمله بیاید)معنی لَکِ: برای تو- برای توست - فقط برای توست ( اگر در ابتدای جمله بیاید.مؤنث)معنی أَذَ ٰلِکَ: آیا آنمعنی مَا لَکَ: تو را چه شده - برای تو چه اتفاقی افتاده - نیست برای تومعنی کَذَ ٰلِکَ: اینگونه - اینچنینمعنی مَا یَکُونُ لَکَ: تو را نسزد - روا نیست که تومعنی هَیْتَ: بیا - پیش بیا(کلمه هیت لک اسم فعل و به معنای ب...

واژه نامه بختیاریکا

( لِک ) ( واحد ) ؛ واحد شمردن هیزم ( لِک ) گوشه؛ زاویه؛ لبهاز قرن 8 بزرگترین واحد ایل بختیاری از تیره تبدیل به طایفه گردید. چهارلنگ و هفت لنگ تعریف شد و از آن تاریخ تحولات زیادی در زمینه جغرافیا، تقسیمات بصورت مداوم بوجود آمد. بدین سبب هنوز اجماعی بر روی چارت بختیاری وجود ندارد. برآیند نظریات متعدد از میان کتب و ماخذ شفاهی بدین گونه می باشد. ( تش ) ( ت ) عالی محمود؛ ( ط ) دینارانی...

فرهنگستان زبان و ادب

{macule, macula} [پزشکی] بخش کوچک مسطح تغییررنگ یافته یا کلفت شده ای از پوست که ناحیه ای متمایز از پوست بهنجار پیرامون خود باشد متـ . لکه 2
{stain} [شیمی، مهندسی بسپار] آنچه از تغییر نامطلوب رنگ براثر تماس با ماده ای خارجی پدید می آید متـ . لکه 3

کلمات مرتبط

  • لِک
  • لک 1
  • لک 2
  • لک افتادن
  • لک البسر
  • لک الویل
  • لک انداختن
  • لک اوردن
  • لک برداشتن
درباره کلماتور

کلماتور خانه‌ای برای واژه‌ها و نغمه‌هاست؛ جایی که فرهنگ لغت، ادبیات، شعر و موسیقی ایران در کنار هم زنده می‌مانند و رشد می‌کنند. ما باور داریم که زبان و ادبیات، حافظه‌ی جمعی یک ملت‌اند؛ و کلماتور تلاشی است برای پاسداشت و گسترش این میراث ارزشمند. این وب‌سایت در حال حاضر در مرحله آزمایشی قرار دارد و تیم ما پیوسته در حال بهبود و تکمیل بخش‌های گوناگون آن است. از شکیبایی، همراهی و اعتماد شما صمیمانه سپاسگزاریم.

لینک‌های کاربردی
  • ورود
  • ثبت نام
  • سیستم امتیاز دهی
  • پرسش‌های متداول
  • شرایط خدمات
  • امنیت و حریم خصوصی
رویدادی های اخیر

استودیو کلماتور راه اندازی شد (۲۲ مرداد ۱۴۰۵)

امکان ارسال نظرات فراهم شد (۲۰ آذر ۱۴۰۴)

محفل به راه افتاد (۲۰ آذر ۱۴۰۴)

طراحی و اجرا توسط شرکت توسعه هوش با همکاری ساینتیست

نظرات