معانی کلمه : لسان
لغت نامه دهخدا
لسان . [ ل ُس ْ سا ] (ع اِ) گیاهی اس-ت . (منته-ی الارب ).
لسان .[ ل ِ ] (اِخ ) نام شاعری است منقری . (منتهی الارب ).
لسان . [ ل ِ ] (اِخ ) سوادی بود بر پشت کوفه در قدیم . (منتهی الارب ). ظهرالکوفة. (معجم البلدان ). بیرون کوفه .
فرهنگ عمید
زبان.
〈 لسان حال: آنچه از صورت ظاهر که دلالت بر کیفیت و حالت درونی بکند.
زبان.
* لسان حال: آنچه از صورت ظاهر که دلالت بر کیفیت و حالت درونی بکند.
* لسان حال: آنچه از صورت ظاهر که دلالت بر کیفیت و حالت درونی بکند.
فرهنگ معین
(لِ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - زبان . ج . السنه ، السن . ۲ - سخن ، کلام .
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
زبان
گویش مازنی
زبان
گویش دزفولی
زبان
مترادف و متضاد
لغت
زبان
سخن، کلام، گفتار
۱. زبان
۲. سخن، کلام، گفتار
۳. لغت
language (اسم)
زبان، لسان، کلام، تکلم، سخنگویی
