معانی کلمه : لبنی
لغت نامه دهخدا
لبنی . [ ل َ ب َ نی ی ] (ع ص نسبی ) منسوب به لبن . شیری .
لبنی . [ ل ُ نا ] (اِخ ) نام دهی است به فلسطین و بدانجا لفتکین المعزّی را فروگرفتند و نزد عزیز بردند.
فرهنگ عمید
مربوط به لبن؛ شیری: فرآوردههای لبنی.
درختی که شیرهای مانند عسل از آن تراوش کند.
مربوط به لبن، شیری: فرآورده های لبنی.
درختی که شیره ای مانند عسل از آن تراوش کند.
درختی که شیره ای مانند عسل از آن تراوش کند.
فرهنگ معین
(لَ بَ ) [ ع . ] (اِ. ) مربوط به فرآورده های شیر.
فرهنگ فارسی
کندر . توضیح در برهان لبنی بر وزن مدنی آمده و صحیح نیست .
منسوب به لبن یعنی خشت خام شکلی لبنی از مجسمات .
منسوب به لبن یعنی خشت خام شکلی لبنی از مجسمات .
