معانی کلمه : لامسه
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
از حواس پنج گانۀ انسان که به وسیلۀ آن گرمی، سردی، زبری، و نرمی اشیا درک می شود و آلت آن پوست بدن است، بساوایی.
فرهنگ معین
(مِ س ) [ ع . لامسة ] (اِ. ) از حواس پنجگانة انسان که به وسیلة آن گرمی و سردی و زبری و نرمی اشیاء احساس می شود.
دانشنامه آزاد فارسی
رجوع شود به:بساوایی
wikijoo: لامسه
فرهنگ فارسی
۱- ( اسم ) مونث لامس . ۲- ( اسم ) حس لامسه .
فرهنگ فارسی ساره
بساوای
