لال . (اِخ ) نام جد پدر احمدبن علی بن احمد فقیه و جعدی و مازنی و غفاری . (منتهی الارب ).
لال . (اِخ ) نام قلعتی به طبرستان . (طبقات ناصری ، از تاریخ جهانگشای جوینی حاشیه ٔ ص 199 ج 2) .
کسی که زبانش میگیرد و نمیتواند درست حرف بزند؛ گنگ.
۱. لعل.
۲. (صفت) سرخ؛ رنگ سرخ: ◻︎ دو لب چو نار کفیده دو برگ سوسن سرخ / دو رخ چو نار شکفته دو برگ لالهٴ لال (عنصری: ۳۷۶).
(ص .) بی زبان ، گنگ .
1 - (ص .) سرخ ، سرخ رنگ . 2 - (اِ.) لعل .
لآل - جمع لؤلؤ به معنی مروارید
لال به کسی گفته می شود که توانایی حرف زدن ندارد .(ناتوان از حرف زدن)
لال – گنگ
نوعی پارچه
لعل
احمر، سرخ
ابکم، اصم، الکن، بیزبان، گنگ ≠ گویا
۱. ابکم، اصم، الکن، بیزبان، گنگ
۲. احمر، سرخ
۳. لعل ≠ گویا