معانی کلمه : لازم
لغت نامه دهخدا
لازم . [ زِ ] (اِخ ) نام اسپ وئیل ریاحی . || نام اسپ بشربن عمروبن رُهیب . (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
(زِ ) [ ع . ] (ص فا. ) ۱ - واجب ، ضروری . ۲ - ثابت ، استوار. ۳ - آنچه همیشه با چیزی باشد.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
← ناگذر
مورد نیاز، لازمه، بایسته، مورد لزوم، ضروری
دانشنامه عمومی
بکار. ز هر چش ببایست و بودش بکار / بدادش همه بی مر و بی شمار (فردوسی).
جملات نمونه
تب لازم
hectic fever
غیر لازم، نالازم
unnecessary
هرچه لازم داری بردار
take what you need
لازم و ملزوم
interdependent, correlative
درسهای لازم برای این رشته
the required courses for this major
مترادف و متضاد
بایست، بایسته، دربایست، ضرور، ضروری، فرض، ملزم، واجب
فرهنگ فارسی ساره
بایسته، دربایست، بایا، نیازین
واژه نامه بختیاریکا
دَرواس؛ ز کار
فرهنگستان زبان و ادب
[زبان شناسی] ← ناگذر
