معانی کلمه : لاخ
لغت نامه دهخدا
لاخ . [ لاخ خ ] (ع ) وادِ لاخ ٌ (وادِلاح ). وادی درهم پیچیده ٔ تنگ جایها. (منتهی الارب ).
لاخ . (ع ص ) کج دهن (مشتقة من الالخی و بتثلیث الخاء) روی حدیث ابن عباس فی قصة اسماعیل و هاجر علیهما السلام و الوادی یومئذ لاخ . (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
دلالت بر وفور چیزی در جایی میکند: سنگلاخ، دیولاخ، اهرمنلاخ، نمکلاخ.
واحد شمارش چیزهای باریک و دراز مثل مو، ترکه، و شاخۀ درخت: چند لاخ مو، چند لاخ هیزم.
دلالت بر وفور چیزی در جایی می کند: سنگلاخ، دیولاخ، اهرمن لاخ، نمک لاخ.
واحد شمارش چیز های باریک و دراز مثل مو، ترکه، و شاخۀ درخت: چند لاخ مو، چند لاخ هیزم.
واحد شمارش چیز های باریک و دراز مثل مو، ترکه، و شاخۀ درخت: چند لاخ مو، چند لاخ هیزم.
فرهنگ معین
(اِ.) یک عدد از هر چیز باریک و دراز مثل مو، ترکه .
(اِ.) سرزمین یا مکان انباشته از چیزی ناخوشایند. مثل سنگلاخ .
(اِ. ) یک عدد از هر چیز باریک و دراز مثل مو، ترکه .
(اِ. ) سرزمین یا مکان انباشته از چیزی ناخوشایند. مثل سنگلاخ .
(اِ. ) سرزمین یا مکان انباشته از چیزی ناخوشایند. مثل سنگلاخ .
فرهنگ فارسی
پسوند مکان است . باخر اسم پیوندد و گاه دال بر کثرت شئ در محلی است : آتش لاخ اهرمن لاخ دیولاخ رود لاخ سنگلاخ کلوخ لاخ نمک لاخ هندولاخ .
وادی در هم پیچیده تنگ جایها
وادی در هم پیچیده تنگ جایها
گویش مازنی
حفره
/laaKh/ حفره
