معانی کلمه : قیچی
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
وسیلهای با دو تیغۀ دستهدار برای بریدن کاغذ، پارچه، و مانند آن.
〈 قیچی زدن (کردن): (مصدر متعدی) چیزی را با قیچی برش دادن.
وسیله ای با دو تیغۀ دسته دار برای بریدن کاغذ، پارچه، و مانند آن.
* قیچی زدن (کردن ): (مصدر متعدی ) چیزی را با قیچی برش دادن.
* قیچی زدن (کردن ): (مصدر متعدی ) چیزی را با قیچی برش دادن.
فرهنگ معین
(قِ ) [ تر. ] (اِ. ) ابزاری که به وسیلة آن پارچه ، کاغذ و اشیاء دیگر را می برند و دارای دو شاخة برنده است که از وسط به یکدیگر وصل شده اند، مقراض .
فرهنگ فارسی
نوعی وسیلۀ برش بزرگ که گاه شبیه به قیچی معمولی است و برای بریدن ورقهای بزرگ فلزی یا ریختهپیرایی قطعات ریختگی به کار میرود
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
tweezers (اسم)
خارچینه، قیچی، موچین
scissors (اسم)
قطع، قطع کننده، قیچی، مقراض، چیز برنده
snips (اسم)
قیچی، قیچی اهن بری
فرهنگ فارسی ساره
برشگر
واژه نامه بختیاریکا
چَهرِه
شرنا
شرنا
فرهنگستان زبان و ادب
{shears} [مهندسی مواد و متالورژی] نوعی وسیلۀ برش بزرگ که گاه شبیه به قیچی معمولی است و برای بریدن ورق های بزرگ فلزی یا ریخته پیرایی قطعات ریختگی به کار می رود
