معانی کلمه : قنطورس
لغت نامه دهخدا
قنطورس . [ ق ِ رِ ] (اِخ ) قومی از نوع بشر.
قنطورس . [ ق ِ رِ ] (اِخ ) نام صورتی از صور فلکیه از ناحیه ٔ جنوبی و آن را بر مثال حیوانی توهم کنند مرکب از اسپی و مردی و بر پای راست او ستاره ای روشن از قدر اول موسوم به رجل قنطورس و صورت راسی و هفت کوکب است روشن . (از جهان دانش ).
فرهنگ عمید
از صورت های فلکی نیمکرۀ جنوبی شامل چندین ستاره که سر و بالاتنۀ او را به صورت انسان و باقی بدنش را به شکل اسب تصور کرده اند.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
صورت فلکی جنوبی که زیر سنبله [ عذرائ ] قرار دارد و آن بشکل حیوانی است که قسمت مقدمش از سر تا آخر پشتش مثل انسان است و قسمت موخرش از منشا پشت تا دم باسب شبیه است .
قومی از نوع بشر
قومی از نوع بشر
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
centauthorr (اسم)
قنطورس
فرهنگستان زبان و ادب
{Centauthorrus, Cen, Centauthorr} [نجوم] صورت فلکی بزرگ و بارز در نیمکرۀ جنوبی آسمان که به شکل جاندار افسانه ای قَنطورِس تصور می شود
