معانی کلمه : قنداق
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. (نظامی ) قسمت ته تفنگ که از چوب ساخته می شود.
۲. پارچه ای که کودک شیرخوار را در آن می بندند، قنداقه.
۲. پارچه ای که کودک شیرخوار را در آن می بندند، قنداقه.
فرهنگ معین
(قُ ) [ تر. ] (اِ. ) ۱ - دستة تفنگ . ۲ - پارچه ای که نوزاد را در آن می پیچند.
فرهنگ فارسی
قسمت ته تفنگ که ازچوب ساخته می شود، پارچهای که کودک شیرخواره رادر آن بندند، قنداقه
( اسم ) ۱ - پارچه ای که دست و پای کودک نوزاد را در آن می پیچند و بانوار مانندی آن را می بندند تا دست و پای کودک بی حرکت بماند : بچه را در قنداق سفید می پیچند و دو ننو می خوابانند ۲ - قسمت چوبی ته تفنگ .
( اسم ) ۱ - پارچه ای که دست و پای کودک نوزاد را در آن می پیچند و بانوار مانندی آن را می بندند تا دست و پای کودک بی حرکت بماند : بچه را در قنداق سفید می پیچند و دو ننو می خوابانند ۲ - قسمت چوبی ته تفنگ .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
stock (اسم)
ذخیره، سهم، مایه، نیا، پایه، کنده، تخته، تنه، قنداق تفنگ، سرمایه، موجودی، یدکی، سهمیه، در انبار، قنداق، موجودی کالا، مواشی، پیوندگیر، ته ساقه، دسته ریشه
swaddling clothes (اسم)
قنداق، پارچه قنداقی
