معانی کلمه : قلاوز
لغت نامه دهخدا
قلاوز. [ ق َ وُ ] ( ترکی ، اِ ) قلاووز :
تا به وصل نجیب منده رسم
آی قلاوزایت یلم قنده.آن رسول حق قلاوز سلوک
گفت الناس علی دین ملوک.رجوع به قلاووز شود.
تا به وصل نجیب منده رسم
آی قلاوزایت یلم قنده.آن رسول حق قلاوز سلوک
گفت الناس علی دین ملوک.رجوع به قلاووز شود.
فرهنگ معین
(قَ وُ ) [ تر. ] (ص . ) ۱ - دلیل ، راهنما. ۲ - محافظ ، پاسبان .
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - مقدمه لشکر ۲ - راهبر بلد دلیل راه : هر که در ره بی قلابدوزی رود هر دو روزه راه صد ساله شود . ( مثنوی . چا . خاور ۳ ) ۱۴۶ - مستحفظ اردو قراول : بی زحمت قلاوز خار ایدون کی دست می دهد گل گلزارش ۴ ? - جاسوس خبر گیر .
