معانی کلمه : قلانسی
لغت نامه دهخدا
قلانسی . [ ق َ ن ِ ] (اِخ ) جعفربن محمد. از راویان است . (ریحانة الادب ).
قلانسی . [ ق َ ن ِ ] (اِخ ) حسن بن مختار. از راویان است . (ریحانة الادب ).
قلانسی . [ ق َ ن ِ ] (اِخ ) حسین بن مختار. از راویان است . (ریحانة الادب ).
فرهنگ معین
(قَ ) [ ع . ] (ص نسب . ) منسوب به قلانس ، کلاه دوز، کلاه فروش .
فرهنگ فارسی
ابواحمد مصعب بن احمد بن مصعب صوفی معروف ( ف. مکه ۲۹٠ ه ق . ) مولد وی بغداد بود و او معاصر جنید بوده . قلانسی بمکه رفت و در همانجا در گذشت .
( صفت ) منسوب به قلانس کلاهدوز کلاه فروش .
( صفت ) منسوب به قلانس کلاهدوز کلاه فروش .
